من عاشق خوابیده بیدار بودن در تاریکی هستم. و ...
(ادامه مطلب رو ذخیره کن بنداز تو ورد با فونت دلبخواهت چاپ کن بعد بشین تو تراس تو خنکی غروب چاییتو بخور اینم بخون!) البته باور کن عمرتو بهترم می تونی حروم کنی!
ته ذهنم بود که ماهی ها طلبه ی آب خنک هستن. تازه از آموزش خدمت نظامی اومده بودم، کسی تو خونه نبود. 20 روزی می شد خونه خالی بود.
اما ماهیِ زرشکی، تنها، میونِ تُنگ، هنوز زنده بود. دو قسمِ آبش تبخیر شده بود.
خواستم بهش زندگی بدم! خواستم آدم خوب تری باشم! آبِ پارچی رو که بیست روز تو یخچال مونده بود سرازیر کردم تو تُنگش! ماهیه در جا سکته کرد! بدنش از وسط نود درجه خم شد و دیگه راست نشد! حتی روی آب هم نیومد! همونجا ته آب مُرد!
فرناندو پسوا
برگردان: جاهد جهانشاهي فرناندو پسوا سال 1888 زاده شد و تا هنگام مرگ در سال 1935 تقريباً ناشناخته ماند اما اکنون نويسنده بحثبرانگير جهان محسوب ميشود يکي از چهرههاي درخشان ادبيات مدرن به شمار مي آيد . «کتاب دل واپسي» که پسوا بالغ بر بيست سال وقت صرف نوشتن آن کرد سندي فراموش نشدني از اندوه هستي گرايانه اوست. اين کتاب از نگرشها، واکنشها و تعمقهايي جان گرفته است که برناردو سوارز کمک حسابدار از سر گذرانده است و به مسايلي چون پيدايش انسان، مفهوم زندگي و اسرار من خويش ميپردازد.
ادامه مطلب
دوريس لسينگ
برگردان: خجسته كيهان
ادامه مطلب
To be or not to be, that is the question
زبود و نبودم بباید سخن که بود و نبود است رازی کهن
عجالتا تا هنگام، که از پادگانِ عساکرِ همایونی برگردم مقاله های خوب خوب ارائه می کنم مباد دست خالی از این محضر رفته باشید!
ذخیره کردن و چاپ کردن و خواندنشان همان کاریست که اگر دماغتان درست عمل کند انجام خواهید داد.
گوستاو يانوش
برگردان: فرامرز بهزاد دفتري که فرانتس کافکا در آن کار ميکرد، اتاقي بود کمابيش بزرگ و با سقفي نسبتاً بلند که با وجود اين، تنگ بنظر ميآمد. اثاث و ظواهر ديگرش، آراستگي و وقار دفتر رئيس يک مؤسسة بزرگ حقوقي را بهياد ميآورد.
ادامه مطلب
ناتالیاگینزبورگ
برگردان: جعفر مدرس صادقي
نوشتن پيشهي من است و من اين را خيلي وقت پيش ميدانستم. اگر کار ديگري بکنم، اگر زبان خارجي ياد بگيرم يا تاريخ يا جغرافي بخوانم يا تندنويسي بياموزم، يا اگر سخنراني کنم يا بافتني ببافم يا مسافرت کنم، رنج ميبرم و دائم از خودم ميپرسم ...
روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد؛ «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد؛ «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که؛ «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت؛ «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم.»
سخنراني هانريش بل به مناسبت دريافت جايزة نوبل
برگردان: بيژن قديمي
حضار محترم! در ديداري که يکي از دولتمردان سوئد از جمهوري فدرال آلمان به عمل آورد، به نظارة فضا و مکان ميرا و گذرايي پرداخت که ما از آن آمدهايم و در آن زندگي ميکنيم. اين پهنه چندان بکر و دست نخورده و يا چندان بدون آلودگي نيست و هرگز به آرامش و سکون دست نيافته است. اين سرزمين خواستني...
كريستين بوبن
برگردان: پيروز سيار
- باران ميبارد. اينك سه روز است كه باران ميبارد. باران به سان نوشتن است آن گاه كه نوشتن آنگونه انجام ميپذيرد كه همواره بايد : بدون اطلاع پديدآورندهاش، فارغ از هرگونه خواست روشني در پديد آوردن كتاب. و من قطران مركب را مي بينم كه در حال لغزيدن بر شيشه ي كاغذ سپيدند، انتظار باز شدن هوا را ميكشم.
برگرفته از مجله نيويوركر برگردان: رامين مستقيم
دهه دوم و سوم قرن بيستم در آمريكا به سالهاي خشك معروف است؛ در اين سالها خريد و فروش مشروبهاي الكلي ممنوع بود و بازار اخلاقيات آنگلوساكسوني داغِ داغ، اگر چه در اواخر دهه بيست ديگر سانسور از طريق دولتهاي فدرال اعمال نميشد و اين وظيفه خطير به ادارههاي پست، كه توزيعكننده مجلات بودند، سپرده شده بود.
در آن سالها ...
نامه ای از زنده یاد اکبر یادی
جناب نصراله خان قادری، بعد از مراتب اخلاص مندی. و اینکه نمی دانم آیا موردی دارد یا دیگر بیات شده است؛ علی ای حاله در این اردیبهشت ماه جلالی دل به دریا می زنم، و میلاد رنگین طبیعت را به حضرت شما و خانواده مکرم تبریک می گویم. (و بگویم که الساعه از یک گردش نیم ساعته در پارک برگشته ام و در این لحظه از صفای زمین سرشارم.) باری، کارت محبت شما کمی دیر به این بنده عزّ وصول بخشید. و این در حالی بود که من سفر چند روزه ای به صفحات شمال کرده بودم و به هر تقدیر، اگر تسامحی رفته است، بر سبیل مهربانی ندیده بگیرید. نمایشنامه هرا و مجموعه مقالات زندگی در تئاترتان را هم در این فاصله خواندم. به نظر من هرا نسبت به نمایشنامه های دیگرتان قوام بیشتری یافته است. زبانی پاک و هموار و البته نه بسیار سفته و صیقلی، داستان روان و روشن، یک بافت نرم و آهسته، یک معماری شکیل و مناسب، و چند شخص نسبتا قرص و قوی دارد. (هرا، فیمیون و ...) اما درباره روح سیال این نمایشنامه و طرز بیان و ارائه ی آن حرفی ندارم؛ جز آنکه برای درک جوّ شفاف نمایشنامه هرا مشغله ی خاطری با عصب و ایمان جوان شما لازم است. بی شک ایمان من به یکپارچگی و صلابت ایمان شما نیست، و من قادر نیستم با این یقین و اعتماد کلمات شما را حس کنم، کلمات واضحی که به این قدرت از ایمان آسمانی و کفر زمینی باردار شده اند و گاه در تقابل صریح خود رنگ شعر را از متن زبان می زدایند. و این هم ضعف من است، و هم شاید هاله ای است که بر نحوه ی بیان نمایشنامه افتاده است. من گمان می کنم در یک قضیه ی هنری احساس بر اندیشه مقدم است؛ بی آنکه اثبات شیء نفی ما ادا کند. یعنی که بهتر است اندیشه به وسیله ی ابزارهای خود، و در قلمرو، عمدتا دیالوگ (از طرح پلکانی آن بگیرید تا شکسته یا حلقوی اش) تبدیل به حس شود. ابهامی، ایهامی، سایه روشنی، که رازی هم برای نشخوار ذهن ما داشته باشد، و قلب و مغز ما را با هم به کار بیاندازد و در گیر و دار صحنه فعال و بیدار نگه دارد. می دانید؟ ما اصول و مبانی و عناصر نمایشنامه و فن و فیله های کلاسیک و مدرن تئاتر را می خوانیم و تدریس هم می کنیم؛ اما سرانجام به پشتوانه ی این معلومات نیست که نمایشنامه می نویسیم؛ بلکه در بهترین حالات با دماغ و با شاخک های خود که سر به نُه توی حس و کشف و اشراق دارد، چیزی خلق می کنیم. ایسم های نیمدار و مدرن و پست مدرن هم زینت پیرایه ای است که بعد ها به آن می بندیم و با این گریز کوچک به حاشیه باید اضافه کنیم هرا یکی از نافذترین نمایشنامه های مذهبی است که من در سال های اخیر خوانده ام، نمایشنامه ای که در یکی دو اوج خود شبحی از کالیگولای کامو را برای من تداعی کرده است. بگذریم که این گونه تقسیم بندی (نمایشنامه های مذهبی، و لابد اجتماعی، سیاسی، لائیک و چه.) در وضعیت حاضر ابداً برای من جا نمی افتد. تئاتر بی تن و توشی را به این صورت فال فال کردن مثل شقه کردن موش، و ناخواسته کمر به تضعیف و تجزیه ی این تئاتر بی پرو پای زمین خورده بستن است.
دیده ام که با ((هرا)) در انتخابات ((گردون)) شرکت کرده اید. بله، برای تغییر ذائقه بد نیست. و گویا در این انتخابات حرفی هم چون ((معرکه در معرکه)) دارید. هر چند ((معرکه ...)) در اجرای این یکی چند ساله ی خود برگ برنده ای از افکار عمومی را در پس دست دارد و این، کار قضاوت را هم ساده و هم مشکل می کند، اما باید دقت کرد که آیا متن نمایشنامه هم به آب و گل و پاکیزگی اجرای آن از کار در آمده است؟ میرباقری آدم مستعدی است. ولی متاسفانه انگیزه های او در تئاتر ما درونی نشده است. و این همه گرفتاری همه ی جوان های مستعدی است که تازه به دوران رسیده اند. وسوسه های آسان و سطحی و بازاری فیلمنامه ها و سریال های شب بخیر رفت، که آن ها را از ساحت بلند و شامخ تئاتر ما دور می کند. و به هر ترتیب، گردون در این میانه بانی خیر است و نتیجه انتخابات آن هرچه باشد، به یاد داشته باشید که تعیین کننده تکلیف نویسنده ی نه یک مسابقه؛ که آینده ی دور است.
با این همه یادم نمی آید که من شاهزاده های قاجار را به بلندترین سرو های موجود تشبیه کرده باشم. شاید مقصودتان به کنایه صادق هدایت بوده است که یکی دوبار او را به چیزی شبیه به قله تشبیه کرده ام. و شاید مقصود از مشبّهِ و مشبّهَ اساساً کسان دیگری بوده باشند. در هر حال، من داستان های هدایت را از نوجوانی می خوانده ام، و تا امروز هم هر به گاهی تکه تکه مرور می کنم. و چنانچه ملاک ارزش و اعتبار یک اثر ادبی (از هر جنس و گونه اش) نیروی تخیل، قدرت الهام، اصالت دید و حس هماهنگی باشد، من هدایت را به استناد یک بوف کور او قوی ترین و خالص ترین داستان نویس نیمه ی اول قرن خودمان می دانم.
اما برادر دلسوخته و خشمگین من سال به سال و نیم دور یک نصف النهار که هیچ، اگر قرار می بود طی این ثلث قرن به هر نسیمی تاب بر می داشتم یا دیدگاه خودم را تغییر می دادم که پیر شده، حال و روز من رو به راه تر از این ها بود که می بینید. آیا همین تخم دو زرده ای که جابجا در این مسیر گذاشته ام – بی آنکه حتی گامی به شانه خاکی جاده گذاشته باشم – دلالت بر مزاج پاک ما نمی کند؟ آنچه این یکی دو ساله رخ داده است، اگر های و هوی جنجال جانبی اش را بگیرید (که مطلقا در حالت من نیست) عین حق و عدالت و فریاد آدم زخم دیده ای در مصلای دل، و از سر درد و داغ بود. که من این انتظار نداشتم شما که خود آلوده ی تئاتر شده اید به این تعبیرهای ظالمانه وصفش کنید. و راستش خیلی دلم گرفت از اینکه دیدم برداشت شما از آن همه حرف و حدیث و خون دل یک ((تغییر نصف النهاری دیدگاه)) آن هم، با قید نیش دار ((سال به سال)) بوده است. قادری عزیز، کاش همه ی ما (که معصوم نیستیم) صداقت قبول اشتباهات خود را – نه هر ساله، دست کم یکبار – در ملاء عام می داشتیم. کاش بین تئاتر مذهبی شما و تئاتر غیر مذهبی من این گونه رسمی و ثبتی، مرز بندی نمی شد. کاش پای ما از ازل شکسته بود و به این تئاتر نمی سوخت. و کاش که اصلا تئاتری نمی داشتیم. دروغ است اگر بگویند که تئاتر نداریم. از قضا بدبختی ما تئاتری است که داریم، و طبق اسناد موجود در تماشاخانه ها و هتل ها و سریال های شب بخیر فت و فراوان هم داریم. اما در شکل و محتوی فاسد شده، یتیم و بی صاحبش. و صاحب این تئاتر بر خلاف آنچه نشان می دهند، چند کوچک ابدال اداری و خیلی هنرپیشه گان اهل متعه و سوگلی نیستند، که دغدغه ی خاطرشان همه این است یکی برای رسانه ها آمار بنویسد و آن دیگری در سریال های اشکنه جست و خیز های خوشمزه بکند، و البته هر زمان که تنگش گرفت و کسر آورد، لاسی هم البته با صحنه بزند. نه! صاحب این تئاتر، بخواهیم و نخواهیم، نمایشنامه نویس است که عزت و آبروی صحنه است و این سال ها سخت در تنگنا و تعب، و در محاق حذف بوده است. بله راست است. تئاتر نداریم؛ اما فقط به این دلیل که نویسنده را حذف کرده ایم. و نویسنده را با تمام حقوق مادی و معنوی اش حذف کرده ایم، به این دلیل که او طراح، اندیشمند، نشانه گذار، یعنی ناموس صحنه است. و چنانچه نویسنده را حذف یا بسیار کم رنگ کنیم، بی گمان ریشه تئاتر را کنده ایم و صحنه را بی شناسنامه و بی ناموس کرده ایم. از میان معدود کسانی که دیده ام شان والای نویسنده را پاس داشته اند، به شهادت همین کتاب (زندگی در تئاتر) یکی شما بوده اید و این ربطی ندارد، هیچ به اینکه جناب عمَر در شواری تصویب چه گفت یا حضرت بکر در جلسه میزگرد چه دسته گلی به آب داد. بحران ما حذف نمایشنامه و نمایشنامه نویس است و چوبی که لای چرخ این تئاتر در مقاطع بالای برنامه ریزی افتاده است. باقی همه بحث های دو پولی است، کشک و لوکس! حالا بگذارید ما در این سر عمری نویسنده ای باشیم بی اجرا و بی کتاب در بازار فرهنگ مملکت. بگذارید ما در این گوشه برای خودمان هق هق کنیم و مقاطعه کاران سالن های مرکزی شهر را با دوپینگ هنرپیشه های صیغه ای توی چنگول بگیرند و در مزقان تار و تنبک و رقص های نی ناش ناش برای ما قمیش های گردن بیایند. تئاتر وطن با پشتک های قجری، و فخر ششصد تماشاگر نشسته و ایستاده یعنی همین! و آیا صحنه ای که یک روز گمان می کریم مسجد ماست، امروز نقاره خانه ی آقایان نشده است؟ برادر جان دیگر چه بگویم؟
ارادتمند – اکبر رادی - 21 اردیبهشت 74
منبع : ماهنامه تخصصی تئاتر (صحنه) - شماره ۶۲ آذر و دی ۱۳۸۷
نامه ای از برنارد شاو در توصیف دوستان شیطان، با ترجمه ابراهيم گلستان
خطاب به شیطان
دوستان تو گندهترين كرهبزهاي هستند كه من ميشناسم.